یادداشت های تنهایی

آنجا نیلوفرهاست،به بهشت، به خدا٬درهاست.

این روزهای بهاری زمین

چه غریب  دلتنگ باران بود

و من در انتظار رنگین کمان!

با سپاس از خدا!!

ببار باران ببار ای امید فردایم !

ببار و غم ها را بشوی

و در تار و پود دل ها غصه فردا مگذار

امشب آسمان هم مثل چشمان من بارانیستـــــــ





برچسب‌ها: باران

[ چهارشنبه ۱ خرداد۱۳۹۲ ] [ 0:12 ] [ سهیلا صاحبقران ]

[ ]

داستان را در اینجا بخوانید.

صاحب این خانه زیبا و رویایی، پیرمرد و پیرزنی است که روزهای نزدیک به پیروزی انقلاب به همراه دوستانش در خیابان های تهران تظاهرات می کنند و درست چند روز قبل از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی، در میدان شهدا (ژاله سابق) اتفاق دیگری رقم می خورد.

زنی جوان از پشت سر مورد هدف گلوله قرار می گیرد. او را به بیمارستان می رسانند اما از همان روز جانباز می شود. روزهای تاریک و طاغوتی به تاریخ می پیوندد و نور امام و آرمان های انقلاب روشنی بخش قلب ها می شود و این بانوی جانباز اگرچه قلب خود را زیر تیغ جراحی می برد اما عشق به امام خمینی و انقلاب اسلامی همچنان در وجود او ماندگار می شود. برای دفاع از خاک وطن و به اوج رساندن حس میهن دوستی، انگیزه ای جز عشق لازم نیست. بی آنکه سخنی بگوید می دانم که او عاشق جمهوری اسلامی ایران است زیرا برای سربلندی و آزادی میهن خود از چنگال رژیم طاغوت از جان شیرینش مایه گذاشته است.

مهرانگیز عبادی، بانوی جانباز سی و پنج درصد اردبیلی است. پس از ازدواج با آقای قنبری به تهران می روند و آنجا صاحب یک فرزند پسر می شوند و حالا 7 سالی می شود که به اردبیل برگشته اند و در محله سیدآباد زندگی می کنند.

آقای قنبری حادثه را برایمان تعریف می کند. پیرزن در دلش غوغاست. انگار که صحنه های تظاهرات در ذهنش تداعی می شود. صورتش سرخ می شود. اشک در چشم هایش حلقه می زند اما سرازیر نمی شود. دست های چروک خورده و پینه بسته اش را تکان می دهد، دست هایش می لرزند.

 

او روزگاری مادر فعال و پرتلاشی بوده، در صحنه های غرورآفرین همگام ملت بوده است. اما حالا آنقدر ضعیف  وناتوان شده است که ادامه زندگی اش را در گوشه ای از خانه به سر می برد و حتی قادر نیست به تنهایی قدم بزند یا آشپزی کند و یا برای خرید به بازار برود. نگهداری از پیرزنی ناتوان و جانباز آنقدر سخت است که خود او می گوید: " برایم پرستار گرفته اند اما هیچ پرستاری حاضر نیست تمام روز مواظبم باشد. یک روز می آید، سه روز نمی آید."

آقای قنبری که با دیدن حال آشفته همسرش، سکوت کرده بود دوباره ادامه می دهد. این بار از شب های سخت و غم انگیز زندگی مشترکشان می گوید: "همسرم اختلال حواس هم دارد. درد ما که یکی دوتا نیست. آن وقت ها که پاهایش توان راه رفتن داشت، حالش بیشتر نگران کننده بود. از خانه که بیرون می رفت، گم می شد. باید بیشتر مراقبش می بودم. حتی یک شب هم چنین اتفاقی افتاد. اما خدا بهمان رحم کرد! آن شب در یکی از خیابان های نزدیک خانه مان پیدایش کردم. ما شب های تلخی را پشت سر گذاشته ایم".

آقای قنبری، همسر قهرمان قصه ما؛ شبیه پیرمردها نیست. سال های سال از همسر جانباز خود پرستاری کرده اما خم به ابرو نیاورده است. شلوار جین پوشیده است با کاپشن بادی مشکی. دندان هایش مصنوعی است اما یک تار موی سفید هم در سر ندارد. او جوانتر از سنش به نظر می رسد. خانه شان دو اتاقه است، در اتاق سمت راست بساط کرسی پهن است. آنها شب های سرد زمستان را کنار کرسی صبح می کنند و خانه با رنگ و بوی جوانی، زنده می شود. کمی پیر شده اند و زمان را از دست داده اند. مهرانگیز بانو دیگر آن دختر قد بلند و زیبا نیست. او سی و هفت سال پیش جانباز شده است. و همسرش با این حال از زندگی چندان ناراضی نیست. می گوید :"چاره ای نیست زندگی است دیگر.. کاری ش نمیشه کرد".

من دوست دارم این جملات را جور دیگر تعبیر کنم. عشق برای مردها سخن پشت پرده ای به حساب می آید. من در نگاه او و لابلای لبخندهایش که هراز گاهی می بینم، آیه های عشق را می خوانم.

او بی شک عاشق بوده و هست که به پای همسر ناتوانش مانده است. چنین ماندنی شجاعت می خواهد و انگیزه. انگیزه برای زیستن بدون شکوه و شکایت.

من تصور می کنم آقای قنبری اگر چه به لطف خدا سالم هستند و از حادثه در امان مانده اند، اما کار او، راحتر بگویم فداکاری و مهربانی او، کمتر از جانباز شدن نیست. او جان را باخته است در فاجعه ای به نام عشق.

وقتی از پله های خانه بالا می رفتم ویلچر خانم عبادی روی راه پله بود. یادم افتاد که اینجا خانه یک جانباز است. بله درست همینجا پس از عبور از ماراتون 30 پله ای!

و پله برای جانبازان و معلولین و ناتوان های جسمی، یعنی درد بزرگ. دردی که هر روز بر شانه های همسر یا فرزند یا هم اتاقی آنها سنگینی می کند. آنها درد را زیسته اند.

داخل خانه که رسیدم با دیدن رادیوی قدیمی، لاله های شیشه ای آبی و زیبا، زیر سیگاری برنجی، سماور طلایی، آکواریومی پر از ماهی های کوچک با گلخانه ای از گلدان های شفلرا و بنجامین ابلق و چیدمان سنتی و بسیار شیک خانه، یاد موزه افتادم.

سنتی

 

دکوراسیون این خانه شگفت آور است. اما فضای نورگیر حال پذیرایی آرامش عجیبی به خانه بخشیده است اما بی شک وجود بانویی از جنس آفتاب خود سهم بزرگی از آرامش خانه را داراست. گرمای وجودی او روشنی بخش منزل است. خانه آنها برای زندگی دو نفر به اندازه کافی بزرگ است. آنها میهمان می پذیرند. ای کاش کسی به فکر جانبازهای خانه نشین بود و حداقل در طول سال یادی از آنها می کرد اما داد از درد تنهایی و بی کسی.

سهیلا صاحبقران


برچسب‌ها: سهیلا صاحبقران, اردبیل, بانو, زن, جانباز

[ سه شنبه ۱۳ بهمن۱۳۹۴ ] [ 16:51 ] [ سهیلا صاحبقران ]

[ ]

امروز سه شنبه ششم بهمن روز برفی قشنگی بود.. 

شما رو دعوت می کنم به تماشای گزارش تصویری من در سایت نهاد دانشگاه

یک روز برفی در دانشگاه محقق اردبیلی


برچسب‌ها: برف, دانشگاه محقق اردبیلی

[ سه شنبه ۶ بهمن۱۳۹۴ ] [ 15:13 ] [ سهیلا صاحبقران ]

[ ]

پاییز  عاشقانه من

بوی "خوب ترین حادثه" می دهد

چه کسی می گوید که پاییز فصل افسردگی است؟

پاییز این شهر

بی حضور تو

سرتاسر دلتنگی ست..

و لیک

بوی زندگی می دهد

این باغ پرخاطره من

در قلب سرخ او

لابلای تارو پودهای شب های بلند او

رایحه عشق جاویدی جاری است

1447160317107_isna-3.jpg

افسوس !

یک عمر

به اشتباه به ما گفته اند؛

پاییز لبالب خون دل نوشیده است

شعر: سهیلا/ 7 آذر 94

[ دوشنبه ۹ آذر۱۳۹۴ ] [ 12:35 ] [ سهیلا صاحبقران ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،